صدرِ اعظـــــــــــــم

کاش این عزیز هم نظری هم به ما کند!

صدرِ اعظـــــــــــــم

کاش این عزیز هم نظری هم به ما کند!

صدرِ اعظـــــــــــــم

تویی بهانه ‌ام اما بهانه‌ای که ندارم
گذاشتم سر خود را به شانه‌ای که ندارم
تمام عمر کشاندی مرا به سوی نگاهت
تمام عمر به سویِ نشانه‌ای که ندارم
زِ رقعه

پیوندهای روزانه

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مسلمان تراز» ثبت شده است

بسم الله الرحمن الرحیم
هدایت را باید از خدا خواست. بله. تا بیست سالگی اگر توانستیم خودمان را پاک کنیم و نیت خودمان را خالص کنیم. و هدف‌های غیر الهی را از خود خالی کنیم و مخالفت با هوای نفس را شیوه‌ی خود کنیم. امید هست که بتوانیم برای امام زمان عج سرباز خوبی باشیم. یعنی کسی نباشیم که کار خودش را می‌کند. بعد بگوید که برای خدا بود. بلکه تا نفهمد برای خداست انجام نمی‌دهد... و اوامر خدا را نیز انجام می‌دهد.

«ترک محرمات»، «انجام واجبات» و «تعمیق معارف دینی»
عواملی است که باعث می‌شود خداوند متعال استواری انسان را در مسیر خودش بیشتر کند. هر عملی، مقدمه عمل بعدی است. چیزی که به نظرم رسید شاید نیاز باشد بیشتر درباره‌اش بنویسیم این بود که معارف الهی و دینی یک نقطه‌ی شروع می‌خواهد. به نظر می‌رسد باید نگاهمان را در اولین مرحله درست کنیم. یعنی چه کنیم؟ باید بدانیم وظیفه‌مان چیست. اگر ندانیم که نمی‌توانیم عمل کنیم.
در دورانی که امام زمان عج غائب هستند رسیدن به ولایت ایشان مقدور نیست مگر از طریق اوامر ایشان. ما واقعا دوست داریم که مورد توجه امام زمان عج باشیم. و این زمانی محقق می‌شود که اول بدانیم ایشان از ما چه می‌خواهند؟ دستورات ایشان را بشناسیم و طبق آن عمل کنیم.
حرف همین است که دستور ایشان در دوران غیبت چیست و چگونه است؟
یک سرباز خوب کسی است که نقشه‌ی فرمانده و راهبر خودش را به خوبی بشناسد و طبق آن عمل کند.
توجه به این برای ما که در دوران غیبت و دوران نیابتِ عامِ اولیای فقیه ایشان زندگی می‌کنیم. توجه مهمی است.
اگر توانستیم بگوییم که امام ظاهر الان چه می‌خواهد و برای آن شب و روز نشناختیم. امید داریم که خداوند متعال به ما نگاهی کند و ما را در جایی که می‌داند استفاده کند.
کمی آن طرف‌تر اگر رفتیم سراغ سخنان امام و زیر و بم آن را برای عمل کردن خواندیم و به دقت توجه کردیم. به علاوه طلب از خدای متعال امید داریم از این مهلکه نجاتمان بدهند. ان شاء الله.

# امروز

# مسلمان تراز

۰ ۳۰ تیر ۹۷ ، ۱۸:۱۰
محمدحسن گل محمدیان

سه چهار سالی می‌شد آن جا تدریس می‌کرد. دکتر متوجه شده بود که دارد در کلاس‌هایش کارهایی می‌کند.
مثلا می‌گوید «چرا این جا مانده‌اید؟ چرا نمی‌زندی بیرون؟ شماها آزاد آفریده شده‌اید. باید آزاد باشید.»
خود بچه‌ها می‌آمدند به دکتر می‌گفتند.
می‌گفتند «به ایشان بگویید نیاید سر کلاس ما.»
دکتر می‌گفت «چرا؟»
بچه‌ها می‌گفتند چی گفته.
معلم اطلاع می‌دهد که «دارند به ما شک می‌کنند. باید کار را تمام کنیم زودتر.»
شبی که می‌خواست نقشه‌اش را عملی کند ماند توی مؤسسه.

به دکتر گفت «می‌خواهم امشب پیش بچه‌های خودم بخوابم، پیش شاگردهام.»
دکتر گفت «چی از این بهتر؟ می‌مانی تا صبح با هم حرف می‌زنیم.»
دقیق یادم نیست دکتر چطور مطلع شد.
می‌آید پیش طرف می‌گوید «می‌خواهم تنها بات صحبت کنم.»
طرف خوش‌حال هم می‌شود که «چه بهتر!»
دکتر گفت «چرا مکث می‌کنی؟ من خیلی وقت‌ست، یعنی باید بگویم سال‌هاست دوست دارم تنها با تو حرف بزنم.»
خیلی حرف زدند.
دکتر همه‌اش می‌گفته «تو جوان خوبی هستی.»
یا اشاره می‌کرده به تیر آهنی که دستش بوده می‌گفته «دستت خسته شد. بگذارش زمین خستگی در کن.»
یعنی چی؟
یعنی «بزن مرا بکش.»
حتی به زبان آوره. گفته «از چی می‌ترسی؟ نترس. این‌ها همه بچه‌های خودت هستند. شاگردهاتند.»
طرف افتاده به گریه. سرش را گذاشته روی زانوی دکتر افتاده به کریه.
دکتر سرش را بلند کرده بغلش گرفته گفته «حیف تو نبود که این‌قدر خودت را اذیت کردی؟»
طرف به خودش فحش داده گفته «من سگم، پستم، رذلم.»
طرف گفته «اجازه بده بروم. بروم توی بیابان‌های اطراف.»
دکتر گفته «که چی بشود؟»
طرف گفته «که خودم را بکشم. من لیاقت این همه مهربانی را ندارم.»
دکتر گفته «حرفش را نزن. تو از امشب یکی از بچه‌های منی.»

این رفتار را با بقیه دشمن‌هاش هم داشت. با آن‌هایی که جذب گروه‌های سیاسی مخالف ما بودند. می‌رفت سرکشی می‌کرد. یا اگر مریض بودند براشان کادو می‌برد، دعای شفا می‌خواند، می‌بوسیدشان.

به یکی‌شان گفته بود «من و تو در یک سنگریم.»
طرف گفته بود «یک سنگر؟»

مرگ از من فرار می‌کند؛ ص13-15
کتاب مصطفی
انتشارات روایت فتح

+ داری چی کار می‌کنی با ملت؟؟!!
++ 
«بدانید این‌ها مسلمان هستند. فقط دشمن نگذاشته روی خط اصولی حرکت کنند.»

# مسلمان تراز

# مصطفی

۰ ۰۹ آذر ۹۳ ، ۰۷:۴۷
محمدحسن گل محمدیان