صدرِ اعظـــــــــــــم

کاش این عزیز هم نظری هم به ما کند!

صدرِ اعظـــــــــــــم

کاش این عزیز هم نظری هم به ما کند!

صدرِ اعظـــــــــــــم

تویی بهانه ‌ام اما بهانه‌ای که ندارم
گذاشتم سر خود را به شانه‌ای که ندارم
تمام عمر کشاندی مرا به سوی نگاهت
تمام عمر به سویِ نشانه‌ای که ندارم
زِ رقعه

پیوندهای روزانه

۴ مطلب با موضوع «کتاب» ثبت شده است

کتابستان مترو شهدا

+ مترو شهدا، کتابستان، پشت درهای بسته، بعد از یک‌سال، احتمالا در میان نگاه ملتی که از پله‌برقی پایین و بالا می‌روند!

# رسانه

# کتاب

۱ ۲۴ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۳:۵۰
محمدحسن گل محمدیان

صبح‌ها که از خانه بیرون می‌زنم، معمولا 7، 8تا از بچه‌های همسایه در سنین راهنمایی روی پله‌های ساختمان سر کوچه نشسته‌اند. حالاتشان از چند حالت برون نیست:
- یا همه با هم کله‌هایشان را در یک گوشی گرفته‌اند. یکیشان دارد بازی می‌کند و بقیه مشغول نگاه‌کردنند.
- یا هر کس گوشه‌ای، گوشی‌اش را دستش گرفته و در آن مستغرق گشته است.

***

امروز به یک مغازه وارد شدم. طرف می‌گوید «کتاب‌خوندن که پول توش نیست! همین بازی رو می‌فروشم 900 [هزار]تومن!» آن یکی هم پوزخندی حواله‌مان می‌کند!

***

امشب هم می‌روم تا زباله‌های خانه را سر کوچه بگذارم. 3 جوان 28، 29 ساله، نشسته‌اند توی تاریکی حیاط. دو نفرشان مهمان هستند. یکی‌شان هم همسایه‌مان است. پارسال یا پیارسال ازدواج کرد. انگار امروز هم آمده به پدر و مادر و برادرش سر بزند! همه روی پله حیاط آپارتمان نشسته‌اند و در خاموشی دارند با گوشی ور می‌روند!

***

همه مردم جهان باید خودشان در یک عملیات انتحاری، خودکشی کنند!

و ما بدون هیچ مقاومتی، «سربازِ بی‌جیره و مواجبِ این جنگِ عظیم» شده‌ایم!

+ یک روز مانده...

# امروز

# خودکشی

۰ ۲۶ تیر ۹۴ ، ۰۱:۳۹
محمدحسن گل محمدیان

جوان‌ها وقتی دور هم می نشینند و دوساعت، سه ساعت جلسه دارند، قرار بگذارند که از این جلسه، نیم ساعت کتاب بخوانند.

+

# کتاب

۱ ۲۴ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۱:۵۳
محمدحسن گل محمدیان

سه چهار سالی می‌شد آن جا تدریس می‌کرد. دکتر متوجه شده بود که دارد در کلاس‌هایش کارهایی می‌کند.
مثلا می‌گوید «چرا این جا مانده‌اید؟ چرا نمی‌زندی بیرون؟ شماها آزاد آفریده شده‌اید. باید آزاد باشید.»
خود بچه‌ها می‌آمدند به دکتر می‌گفتند.
می‌گفتند «به ایشان بگویید نیاید سر کلاس ما.»
دکتر می‌گفت «چرا؟»
بچه‌ها می‌گفتند چی گفته.
معلم اطلاع می‌دهد که «دارند به ما شک می‌کنند. باید کار را تمام کنیم زودتر.»
شبی که می‌خواست نقشه‌اش را عملی کند ماند توی مؤسسه.

به دکتر گفت «می‌خواهم امشب پیش بچه‌های خودم بخوابم، پیش شاگردهام.»
دکتر گفت «چی از این بهتر؟ می‌مانی تا صبح با هم حرف می‌زنیم.»
دقیق یادم نیست دکتر چطور مطلع شد.
می‌آید پیش طرف می‌گوید «می‌خواهم تنها بات صحبت کنم.»
طرف خوش‌حال هم می‌شود که «چه بهتر!»
دکتر گفت «چرا مکث می‌کنی؟ من خیلی وقت‌ست، یعنی باید بگویم سال‌هاست دوست دارم تنها با تو حرف بزنم.»
خیلی حرف زدند.
دکتر همه‌اش می‌گفته «تو جوان خوبی هستی.»
یا اشاره می‌کرده به تیر آهنی که دستش بوده می‌گفته «دستت خسته شد. بگذارش زمین خستگی در کن.»
یعنی چی؟
یعنی «بزن مرا بکش.»
حتی به زبان آوره. گفته «از چی می‌ترسی؟ نترس. این‌ها همه بچه‌های خودت هستند. شاگردهاتند.»
طرف افتاده به گریه. سرش را گذاشته روی زانوی دکتر افتاده به کریه.
دکتر سرش را بلند کرده بغلش گرفته گفته «حیف تو نبود که این‌قدر خودت را اذیت کردی؟»
طرف به خودش فحش داده گفته «من سگم، پستم، رذلم.»
طرف گفته «اجازه بده بروم. بروم توی بیابان‌های اطراف.»
دکتر گفته «که چی بشود؟»
طرف گفته «که خودم را بکشم. من لیاقت این همه مهربانی را ندارم.»
دکتر گفته «حرفش را نزن. تو از امشب یکی از بچه‌های منی.»

این رفتار را با بقیه دشمن‌هاش هم داشت. با آن‌هایی که جذب گروه‌های سیاسی مخالف ما بودند. می‌رفت سرکشی می‌کرد. یا اگر مریض بودند براشان کادو می‌برد، دعای شفا می‌خواند، می‌بوسیدشان.

به یکی‌شان گفته بود «من و تو در یک سنگریم.»
طرف گفته بود «یک سنگر؟»

مرگ از من فرار می‌کند؛ ص13-15
کتاب مصطفی
انتشارات روایت فتح

+ داری چی کار می‌کنی با ملت؟؟!!
++ 
«بدانید این‌ها مسلمان هستند. فقط دشمن نگذاشته روی خط اصولی حرکت کنند.»

# مسلمان تراز

# مصطفی

۰ ۰۹ آذر ۹۳ ، ۰۷:۴۷
محمدحسن گل محمدیان