صدرِ اعظـــــــــــــم

کاش این عزیز هم نظری هم به ما کند!

صدرِ اعظـــــــــــــم

کاش این عزیز هم نظری هم به ما کند!

صدرِ اعظـــــــــــــم

تویی بهانه ‌ام اما بهانه‌ای که ندارم
گذاشتم سر خود را به شانه‌ای که ندارم
تمام عمر کشاندی مرا به سوی نگاهت
تمام عمر به سویِ نشانه‌ای که ندارم
زِ رقعه

پیوندهای روزانه

۱۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «امروز» ثبت شده است

بسم الله الرحمن الرحیم

سال‌هاست که مرزبندی اصول‌گرایی و اصلاح‌طلبی از فکرها و زبان‌ها رخت بربسته است.

دقت کنی می‌شنوی که تقریبا همه می‌گویند:

ما نه اصول‌گرا هستیم و نه اصلاح‌طلب.

یا گفته می‌شود:

این تقسیم‌بندی‌ها، تقسیم‌بندی‌های غلط و رهزنی است.

در هر دو هم انقلابی یافت می‌شود و هم ضدانقلابی.

اصول‌گرایی و اصلاح‌طلبی هر دو بستری صرفا برای کسب قدرت شده است.

تقسیم‌بندی جریان‌ها به اصول‌گرایی و اصلاح‌طلبی دروغ محض است.

این حرف‌ها چیست؟! اگر دوگانه‌ای باشد دوگانه «انقلابی» است و «ضدانقلابی». و ما افتخار می‌کنیم که انقلابی هستیم.


این پس‌زمینه ذهنی فضای دانشجویی جریان انقلابی.


(توی پرانتز عرض کنم که اولاً دارم نقل قول می‌کنم. ثانیاً هیچ‌کدام از بالایی‌ها نمی‌گویند که اصول‌گرایی در عالم وجود ندارد یا نمونه‌ی اصلاح‌طلبی در عالم یافت نمی‌شود.) پرانتز بسته


***
اما در همین حال یک چیز جالب می‌بینی...
چه چیزی را؟!

1. این که هنوز هم که هنوز است، عده‌ای دوست دارند همه چیز را یا «اصول‌گرا» یا «اصلاح‌طلب» تحلیل کنند!
2. و نیز همراه با مذمت و سرتکان‌دادن (!) از ایشان می‌شنوی که «این‌ها دنبال کسب منفعت و قدرت خودشان هستند.»

***
اما...

الف) پس از مدتی مشاهده می‌کنی، هر رجل سیاسی و غیرسیاسی که اصولش یکی در نمی‌آید با برچسب «اصول‌گرایی» یا «اصلاح‌طلبی» از دور خارج می‌شود!
ب) و وقتی طبیعتا به عنوان اولین سؤال می‌پرسی که پس شما چه هستید؟! می‌شنوید: «ما اصول‌گراهای اصلاح‌طلب هستیم! ما در پازل سیاسی ایران نمی‌گنجیم!»
ج) و در آخر می‌پرسی پس ما چه هستیم؟! بدون توجه به انقلاب و ضدانقلاب، جواب این است که «شما به اصول‌گراها می‌زنید! با اصلاح‌طلب‌ها هم سلیقه‌ی متفاوتی دارید!!!» مگر این که «به ما بپیوندید!»


پ.ن: در تعابیر دیگر «ما=مردم» گرفته شده است. که به علت کوتاهی سخن از ذکر آن خودداری کردیم!

# آزاداندیشی

# امروز

# دانشگاه

۰ ۳۱ شهریور ۹۶ ، ۰۳:۱۶
محمدحسن گل محمدیان

بسم الله الرحمن الرحیم

اداره کشور به تنهایی امر مشکل و دشواری است.

یعنی به پهنای یک کشور برنامه‌ریزی برای سازندگی و ادامه و پیشبرد کشور در همه زمینه‌ها.

این پیشرفت به تنهایی حتی اگر دشمنی هم نباشد، امری بسیار سخت و دشوار در عین حال شوق‌آفرین و روح‌افزا است.


اما ما در سرزمینی زندگی می‌کنیم که جریانات وابسته و خودباخته‌ی بسیاری در لباس دوست، بدون چرا گفتن همه مفاهیم غربی را در عملیات اجرا می‌کنند.

بلکه با جمع گسترده‌ای طرف هستیم که در مقابل «هر» تلاشِ الهی و هر حکمِ ولیِ الهی، یک چرا و یک علامت سؤال می‌گذارند؛ بلکه کارشکنی می‌کنند و کاری می‌کنند که زمین بخورد.

برنامه‌ریزی می‌کنند. کار اجرایی و تبلیغاتی می‌کنند. حتی قانون تصویب می‌کنند و اجرا می‌کنند.


خوب چه کار باید کرد؟


***


بی‌شک عمل به اولویت‌های امامِ جامعه در صدر اولویت‌هاست.

ولی سؤال این است که برای این که آن‌ها محقق بشود چه نیازی داریم؟ و چه اتفاقی افتاده که کارآمد نیسیتم؟



پاسخ، وجه‌های متعددی دارد ولی در یک کلام این است که ما نیاز داریم که «خالصانه زیاد بشویم».

باید جمع متمرکزی را به وجود آوریم که با تلاش‌های مداوم در زمینه‌های متعدد توانمند باشند.

جمعی متشکل که به کارهای دیگری بی‌تفاوت نباشد.

و هر خلأیی در هر جا و هر جمعی غیر از جمع خود را را با توانمندی‌های خود پر کند.


ما نیاز داریم به «زکات».

ما در نام جمع الهی و انقلابی، زکات برادری‌هایمان را نمی‌پردازیم.

زکات برادری پر کردن خلأهای گروه‌های دیگر است.


زکات هر شیء، چیزی است که وعده داده شده است که جایش پر می‌شود و بلکه زیاد می‌شود.

و ما به وعده‌های الهی ایمان داریم.


خداوند توفیق و شکر بدهد.


بعداً نوشت: این نوشتار برای ارتباط میان‌ساختاری و میانِ جمع‌های «انقلابی مؤمن» نوشته شده است و نه جمعی کوچک و بسته.

# امروز

# تشکیلات

۱ ۳۰ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۲۶
محمدحسن گل محمدیان
به راحتی می‌شود با لباس پیامبر به جنگ پیامبر رفت.
چطور؟!
کافیست فقط شارلاتان باشی! همین.


یک سؤال...

مگر نرفتند؟

# امتحان

# امروز

۰ ۲۵ شهریور ۹۶ ، ۰۷:۰۴
محمدحسن گل محمدیان

بسم الله الرحمن الرحیم

نمی‌دانم چه مدت است که این وبلاگ ساخته شده.

اما به دلایلی از ابتدای آن بی‌نام می‌نوشتم.

البته نه بی‌نام بی‌نام!

چرا که «محمدحسن» نامی حقیقی بود.


شاید اگر هم‌چنان شرایط به منوال قبل پیش می‌رفت، نیازی به این کارها نبود.

البته شاید هنوز هم نباشد.


ولی چاره‌ای نیست.

چون یادم است هشتاد و هشت هم حرف سر همین بود که وقت آمیختگی حق و باطل دیگر نباید سکوت کرد.

چرا که شمشیر در نیام نمی‌بُرد.


محمدحسن گل محمدیان هستم.

دانشجوی ارشد دانشگاه شهید شریف

# امروز

۰ ۱۹ شهریور ۹۶ ، ۰۸:۵۳
محمدحسن گل محمدیان

اگر ما دیدیم رفتار ما جوری است که دشمنان دین، دشمنان اسلام، دشمنان حاکمیّت قرآن نسبت به ما خشمگین نیستند و از وجود ما ناراحت نیستند، باید در مفید بودن خودمان شک کنیم.

96/06/06

پ.ن: بی‌دلیل نیست بعضی‌ها که مفید بودند و هستند، دیگر الان مفید نیستند!

# امروز

# بصیرت

۱ ۱۳ شهریور ۹۶ ، ۰۲:۳۷
محمدحسن گل محمدیان
برای توجیه کردن کارهای خود چهار کار پیشنهاد می‌شود:
1- کلمه مقام معظم رهبری را مدام تکرار کن ولی خلافش عمل کن.
2- به عمامه متوسل شو و لبخند بزن.
3- هر ضدارزشی را خوب و قابل تجربه و آزاداندیشی جلوه بده و هر پابندی به ارزش‌های اسلامی و عقلی را بی‌اهمیت و بی‌مقدار معرفی کن.
4- مسئله فرعی درست کن.

# امروز

# بصیرت

# تبلیغات

۰ ۱۰ شهریور ۹۶ ، ۱۶:۴۰
محمدحسن گل محمدیان

روبه‌روی یک سری خارجی به عنوان پاسدارِ شرفِ ملی، قسم بخوری... بعدش مقابل نگاه این همه بیگانه، به چندتا ایرانی تیکه بیندازی!

# امروز

# تبلیغات

۰ ۱۴ مرداد ۹۶ ، ۱۸:۱۱
محمدحسن گل محمدیان

«سفیران قدرت نرم» آن کسانی هستند که ریشه‌های کفر و نفاق را از بُن می‌سوزانند!

# امروز

# بصیرت

# فرهنگ‌سازی پنهان

۰ ۲۴ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۰۱
محمدحسن گل محمدیان

بسم الله الرحمن الرحیم

نشسته بودم روی این قسمت‌هایی که دو تا صندلی آبی دارد. تقریبا 3 ایستگاه مانده بود تا پیاده شوم و 7 روز تا این که این تفکر حاضر پیاده شود یا نه بماند. ولی خوب، طبیعتا این را باید مردم تصمیم بگیرند. البته بستگی به این دارد که متوجه بشوند که این مشکلات از کجاست یا این که حواله به 4 سال گذشته را که هیچ وقت نقد هم نمی‌شود از یک عده قبول کنند.

بین دو قطار دو تا پسر جوان ایستاده بودند، رو به روی هم و با هم صحبت می‌کردند. خیلی هم پر شور و حرارت. یکی‌شان را که می‌دیدم می‌گفت: «نظرت چیه؟ 100 تا تراکت روزی 50 هزار تومان. خوبه دیگه؟ 40، 50 تاش رو پخش می‌کنی بقیه‌اش رو هم می‌ریزی توی جوب! کسی هم که نمی‌فرستند که تو داری این کار را انجام می‌دهی یا نه!»

حساب کردم، گفتم امروز که شنبه است. عملا 4 روز مانده است، البته به وقت قانونی. و می‌شود 200 هزارتومان. از طرفی یک ساعت کار در هفته اشتغال‌زایی محسوب می‌شود دیگر این که 4 ساعت کار است. واقعا کار خوب و آبرومندی هم هست. حلال هم که هست. دیگر چه از این بهتر؟!

ادامه می‌داد که البته فلان کاندیدا - همان کاندیدای مورد نظر - چقدر دارد خرج می‌کند و پول است که دارد می‌ریزد. البته نیازی نیست که جویا شویم درباره کدام رنگ صحبت می‌کند. بالاخره اشتغال است که دارد ایجاد می‌شود.

هم نشاط است و هم اشتغال.

# امروز

# تبلیغات

# تجربه تاریخی

۰ ۳۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۳:۳۰
محمدحسن گل محمدیان

داشتم بین خوابگاه و خانه یکی را انتخاب می‌کردم. زنگ زده بود که بفرمایید خوابگاه امشب در خدمت باشیم. همان طور که در تاریکی جلوی مترو سعی می‌کردم پاهایم را به طور منظم، به ترتیب وسطِ سنگ‌های پیاده رو بگذارم، گفتم خدا خیرت بدهد. حالا بگذار، شاید خدمت رسیدیم. دلم رضا نبود. شاید اگر 45 دقیقه زودتر در همان تماس قبلی می‌گفت، آن موقع آن‌جا بودم ولی کسی چه می‌داند؟ شاید خیری بوده و ما بی‌خبر.

قدم‌زنان و آرام، کمی هم سردرگم، خیابان را رد شدم، به سمت خانه. از میان سرما و تاریکی و سر و صدای تاکسی‌های شخصی و غیرشخصی که تا آن وقت شب (به وقت تهران، ساعت ده) منتظر سوارکردن مسافرین بودند، گذشتم...

***

دیدم پشت به من، داخل خیابان نشسته به چک کردن موبایلش، البته خودش را ندیدم. کلاهش را دیدم. طرح کلاهش را خوب از آب درآورده‌بودند. راه‌راه قرمز با ستاره‌های سفید، درون زمینه آبی. احتمالا از باجه روزنامه‌فروشی، چیزی خریده بود و می‌خواست جمع و جور کند، استارت بزند و حرکت کند.

بی‌هوا گفتم: «داداش، این کلاه چیه؟ یه چی دیگه‌اش رو می‌ذاشتی.» درحالیکه با دست کلاه را نشان می‌دادم و اندکی عقب می‌رفتم که ماجرا تبدیل به گفت‌وگو نشود.

سرش را کمی بالا آورد. یک نگاهی کرد و اندک مکثی. انگار داشت فکر می‌کرد چه گفتم. من هم می‌خواستم مطمئن بشوم متوجه شد چه گفتم یا نه! به خاطر همین یک لحظه ایستادم، منتظر واکنش!

گفت: «به خاطر پرچم امریکاش می‌گی؟»

- «آره. خوب چیز دیگه‌ای بذار. بالاخره دشمنه. بزرگ‌ترین دشمن.»

یک چیزی در همین مایه‌ها گفتم.

- «می‌دونی من این کلاه رو دو ساله که دارم. خودم به خاطر قشنگی‌اش انداخته‌ام.»

من همان طور که بالای پیاده‌رو و تقریبا جلوی موتورش ایستاده بودم، اندکی تأیید کردم که درسته و خوب طراحیش کرده‌اند. ولی گفتم «بالاخره دشمن واقعی ماست و نگاه کن خون این همه ملت رو چطور کرده توی شیشه.»

گفت: «می‌دونی؟ همه ماجرا بر می‌گرده به سال 88...»

نگذاشتم بیشتر بگوید، سریع گفتم: «اتفاقا برای خیلی وقته. از 30 سال پیش این دشمنی بوده، بلکه برمی‌گرده به هزار و سیصد و... سی؛ این دشمنی. این چیز جدیدی نیست. این همه کار...»

سریع بحث عوض شد. گفت: «من به مردم امریکا احترام می‌گذارم و مشکلی با آن‌ها ندارم. پرچم نماد مردم آمریکاست.»

اینجا که رسید پیش خودم گفتم. خراب شد! نباید به صحبت می‌کشید. باید سریع می‌رفتم!

ولی گفتم: «پرچم نماد دولت و حاکمیته. این پرچم را خود مردم امریکا هم آتیش می‌زنند.»

احساس کردم یک لحظه جوابی نداشت بدهد.

دوباره گفت: «وقتی شما پرچم یک کشور را آتیش می‌زنی، داری به ملت آن‌ها توهین می‌کنی.»

گفتم: «بابا خود مردم آمریکا درون آمریکا پرچم را آتش می‌زنند!»

اینجا چند جمله با ایما و حرکات سر و بدن دنبال شد. با سر پرسید چرا یا چطور؟ من هم با سر و طرز نگاه، شانه‌هایم را بالا انداختم که خوب من چه می‌دانم از خودشان باید پرسید!


بحث کشیده شد به فضای مدیریت داخلی کشور و رفاه داخلی کشور. از فامیلش گفت که در کالیفرنیا زندگی می‌کند. و هر وقت می‌آید چقدر از آن‌جا تعریف می‌کند و این که خودش امریکا نرفته و نمی‌داند. و از خودش که پایش شکسته بود و از پس‌اندازی که خداراشکر داشته، 76 میلیون گذاشته برای این که درون پایش پلاتین بگذارد. و این که گفت وقتی این اتفاق افتاد فکر می‌کردم، اگر جای من کسی بود و از کار می‌افتاد و چنین پولی را نداشت، چه بلایی سرش می‌آمد.

آخرش گفت «ولی من نه طرفدار امریکا هستم و نه مخالف آن، بلکه خنثی و بی‌طرف و این صرفا قشنگ بود و روی سرم انداخته‌ام که الان شما آمدی و حرف درستی به من زدی. ولی من یک جا از امریکا بدم آمد این که سر این ماجرای تحریم که اوباما هم آن را تأیید کرد و تحریم وضع شد که ...» و این‌جا یک فحش ناجوری هم داد که از بیان آن شرمنده هستم!

ادامه داد:

اینجا پدرم یک حرف خوبی می‌زند: «این که این جریانی که راه افتاد، هیچ فایده‌ای نداشته باشد، تنها فایده‌اش این بود که جوان‌هایی مثل تو بدانند که به امریکا نمی‌شود اعتماد کرد.»

این جا من رفتم توی فکر... نمی‌دانستم باید به کلاه او باید فکر کنم، یا به حرف پدر او، یا به این که این حرف را چه کسی دارد می‌زند!


گفت بیا بالا برسانمت! گفتم نه ممنون. گفت بیا حالا صحبت می‌کنیم و گپ‌وگفت می‌زنیم. حرفی نداشتم بزنم و سوار شدم. خیلی زود قانع شدم که سوار بشوم. از «حق‌پذیری» و «طهارت‌نفس» او خوشم آمده بود و بدم نمی‌آمد اندکی صحبت ادامه پیدا کند.

بحثی دو دقیقه‌ای. جالب‌تر و عجیب‌تر.


لحظه پیاده شدن هم با شوخی گفت: «نگران نباش، من هم آتیشش می‌زنم... وقتی که کهنه شد آتیشش می‌زنم!»

خنده‌ام گرفته بود و با تشکری خداحافظی کردم.


# امر به معروف و نهی از منکر

# امروز

# تجربه تاریخی

# من حیث لا یحتسب

۱ ۲۸ دی ۹۵ ، ۰۱:۰۵
محمدحسن گل محمدیان