صدرِ اعظـــــــــــــم

کاش این عزیز هم نظری هم به ما کند!

صدرِ اعظـــــــــــــم

کاش این عزیز هم نظری هم به ما کند!

صدرِ اعظـــــــــــــم

تویی بهانه ‌ام اما بهانه‌ای که ندارم
گذاشتم سر خود را به شانه‌ای که ندارم
تمام عمر کشاندی مرا به سوی نگاهت
تمام عمر به سویِ نشانه‌ای که ندارم
زِ رقعه

آخرین نظرات
  • ۱۲ خرداد ۹۸، ۱۹:۳۷ - مهدی . ح
    احسنت
پیوندهای روزانه

شنبه، یک روز مانده به نیمه شعبان، این را می‌بینم. از عمقِ مستتر در پیام به وجد آمده‌ام و بی‌اختیار عکس می‌گیرم! یک عکس زیرکانه و دقیق با پنج، شش مخاطب مختلف!

منتظر راستین آمدنت

دوشنبه، یک روز پس از نیمه شعبان، تشنه‌ی این هستم که دوباره «مصطفی» را ببینم اما...

پشمک‌مآبی به وسعت یک شهر

لبخندی روی لبانم نشسته است! مطمئن می‌شوم که ضمیر مرجع خودش را پیدا کرده است!

به این می‌رسم وقتی پیام، «عمیق» و «صریح» باشد، حتی تحمل یک عکس، از مرگ هم دشوارتر است!

+ یاد یک سال و نیم پیش، محرم سال 1393 می‌افتم... اندکی قبل از مذاکرات ژنو، نیم سال قبل از برجام!

پ.ن: دست راستتان دانشگاه صنعتی «شهید شریف واقفی» است!

# امروز

# بصیرت

۱ ۰۷ خرداد ۹۵ ، ۱۲:۵۹
صلوات

کتابستان مترو شهدا

+ مترو شهدا، کتابستان، پشت درهای بسته، بعد از یک‌سال، احتمالا در میان نگاه ملتی که از پله‌برقی پایین و بالا می‌روند!

# رسانه

# کتاب

۲ ۲۴ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۳:۵۰
صلوات

رابط ساختمان تماس گرفت و گفت: «اگر نمی‌توانی بیایی، بگویم دیگری بیاید.»

این خانم هم انگار افتاده به التماس که: «نه... بچه‌هام مدرسه‌ای هستند و پول لازم دارم. دنبال کار هستم. اگر بشود فردا بیایم.»

رابط آمد و به من گفت: «ببین وضعیت این جوری است... برای این که صدای همسایه‌ها در نیاید، این جارو و خاک‌انداز را بردار و آن کپه خاکی را که در راهرو و حیاط جمع شده بریز داخل پلاستیک تا ایشان هم فردا بیاید.»

امروز آمد و نظافت ساختمان را انجام داد؛ پول زیادی هم نگرفت، اتفاقا خیلی هم کم.

+ از دیروز این هواداری و خیرخواهی مرا به خود مشغول کرده است!

# فرهنگ

۱ ۱۸ شهریور ۹۴ ، ۲۲:۴۱
صلوات

هر از گاهی بحث در می‌گیرد که آقا «چرا از این نوشابه‌ها می‌خوری؟!»

چی دارید می‌گید شما؟ شرکتش ایرانی است. توی تبریز تولید می‌شود می‌آید تهران!

دیگری در حالی که نوشابه را جلوی من باز می‌کند، باطعنه و کنایه می‌گوید: «می‌خوام یه مرگ براسرائیل بخورم!»

آن یکی دوستمان می‌گوید: گفته‌اند نخرید ولی اگر خریده شد، دیگر چاره‌ای نیست. اسراف است. تو هم که می‌دانی من چقدر به اسراف اهمیت می‌دهم!

آن یکی هم انگار قوی‌ترین استدلال عمرش را کرده باشد می‌گوید: شما کجای کارید؟! این ایرانی است. تو یکی از آن خارجکی‌هایش را نخورده‌ای؛ بخوری مست می‌شوی، از بس خوشمزه است! این‌ها خودشان تولید می‌کنند، می‌ریزند درون این بطری‌ها و از این برچسب‌ها رویش می‌زنند!

***

مشکلِ نوشابه سرجای خود؛ ولی از ابتدا دعوای اصلی بر سرِ نوشابه نبوده‌ است.
مانند چه از همه سو به سمتت حمله‌ور شده‌اند و تو در مقام دفاع از همان‌ها برمی‌خیزی؟!

فرمود:

"فرض بفرمایید الان برخی خوراکی ها، برخی نوشابه‌ها هست که نشانه فرهنگ آمریکایی است، جلوی این ها را باید گرفت. ممکن است فی نفسه مسأله مهمی نباشد ولی چون حاکی از یک فرهنگ است باید جلوی آن را گرفت."

منبع: ترازنیوز × ×

+ قبل از قیام به مجادله، لطفا اندکی تأمل کنید!

# فرهنگ غرب

# فرهنگ‌سازی پنهان

۱ ۲۳ مرداد ۹۴ ، ۱۷:۰۷
صلوات

صبح‌ها که از خانه بیرون می‌زنم، معمولا 7، 8تا از بچه‌های همسایه در سنین راهنمایی روی پله‌های ساختمان سر کوچه نشسته‌اند. حالاتشان از چند حالت برون نیست:
- یا همه با هم کله‌هایشان را در یک گوشی گرفته‌اند. یکیشان دارد بازی می‌کند و بقیه مشغول نگاه‌کردنند.
- یا هر کس گوشه‌ای، گوشی‌اش را دستش گرفته و در آن مستغرق گشته است.

***

امروز به یک مغازه وارد شدم. طرف می‌گوید «کتاب‌خوندن که پول توش نیست! همین بازی رو می‌فروشم 900 [هزار]تومن!» آن یکی هم پوزخندی حواله‌مان می‌کند!

***

امشب هم می‌روم تا زباله‌های خانه را سر کوچه بگذارم. 3 جوان 28، 29 ساله، نشسته‌اند توی تاریکی حیاط. دو نفرشان مهمان هستند. یکی‌شان هم همسایه‌مان است. پارسال یا پیارسال ازدواج کرد. انگار امروز هم آمده به پدر و مادر و برادرش سر بزند! همه روی پله حیاط آپارتمان نشسته‌اند و در خاموشی دارند با گوشی ور می‌روند!

***

همه مردم جهان باید خودشان در یک عملیات انتحاری، خودکشی کنند!

و ما بدون هیچ مقاومتی، «سربازِ بی‌جیره و مواجبِ این جنگِ عظیم» شده‌ایم!

+ یک روز مانده...

# امروز

# خودکشی

۰ ۲۶ تیر ۹۴ ، ۰۱:۳۹
صلوات

از یک ساعت قبلش تا حتی دو ساعت بعد از افطار، هیچ چیز مثل آن ۲۰ یا ۳۰ دقیقه‌ی «قرائتِ قرآنِ دسته‌جمعی» نشد!

کاش کمی بیش‌تر طول می‌کشید...


+ دست صاحب‌خانه و خانواده بزرگوارش درد نکند.

+ صد بار گفتیم افطاری ساده، ولی گوش که نمی‌کنند؛ به جایش شرمنده می‌کنند!

× جمله بالا از روی تعارف نیست!

# رفقا

# قرآن

۱ ۱۱ تیر ۹۴ ، ۰۵:۴۵
صلوات
تشییع پیکر 275 شهید

+ به مناسبت تشییع تاریخی 175+100 شهید غواص و گمنام: + + + + +

+ و درود خدا بر ماه خدا

# شهید

۵ ۲۸ خرداد ۹۴ ، ۰۰:۱۷
صلوات

وَلَا تَقُولَنَّ لِشَیْءٍ إِنِّی فَاعِلٌ ذَلِکَ غَدًا؛

إِلَّا أَن یَشَاء اللَّهُ،

وَاذْکُر رَّبَّکَ إِذَا نَسِیتَ وَقُلْ عَسَى أَن یَهْدِیَنِ رَبِّی لِأَقْرَبَ مِنْ هَذَا رَشَدًا.

سوره کهف

آیات 23 و 24

+ شاید یکی از دلایل نرسیدن به نتیجه، همین باشد!

# بی‌برچسب

۲ ۰۷ خرداد ۹۴ ، ۲۳:۴۵
صلوات
بسم الرحمن الرحیم
یکی از رفقا تعریف می‌کرد در همین هفته‌ای که گذشت وارد شبکه اجتماعی ******** شده!
گفت: «تا عضو شدم دیدم مرا توی 21 گروه از دانشگاه و این‌ور و آن‌ور و هر جا بگویی اضافه کردند! اصلا هنگ کردم که الان من باید چه کار کنم!!»
بهش گفتم: «همه گروه‌ها رو حذف کن و از همه‌شون بیا بیرون!»
گفت: «زشته!»
گفتم: «صبر کن یک کم؛ با تاخیر بیا بیرون...»
***
شاید راه حل واضح‌تر از این نباشد. اما موضوع به این سادگی‌ها هم نیست!
گویا اصلا تصمیم جدی نداریم برای بعضی از کارها... وگرنه مدت‌ها قبل نسبت به انجام آن‌ها اقدام می‌کردیم و از این مراحل ساده عبور می‌کردیم و در مراحلی دیگر سیر می‌کردیم! و در ساده‌ترین قالب‌های زندگی و روش‌های زندگی تجدید نظر می‌کردیم.
درحالی که ما روزانه زمین‌های بسیاری را به میل و رغبت و با سر وارد می‌شویم... ولی خروج و ترکِ یکی از آن‌ها از سخت‌ترینِ کارها و نفس‌گیرترین و دشوارترینِ آن‌ها، سخت‌تر جلوه می‌کند!
وحتی...
حتی احتمال هم نمی‌دهیم که نفسِ ما چیزهایی را برای ما زینت داده است و برایش بهانه‌هایی تراشیده و پیراسته است و این ضرورت خودساخته، هرگز ملازم با زندگی ما نبوده است! با این وضعیت چه انتظاری حتی برای یک حرکتِ نه چندان بزرگ از ما می‌رود؟
***
شبکه‌های اجتماعی یکی از کوچک‌ترین زمین‌هایی است که با میل و رغبت یه آن‌ها وارد شده‌ایم. ما در مناسبات زندگی خود زمین‌هایی را که نباید، انتخاب کرده‌ایم. ما طرح کلی زندگی خود را آن گونه که دوست داریم و بلکه بخوانید آن طوری که برایمان برنامه‌ریزی کرده‌اند (و شاید همان دوست داریم عبارت گویاتر و بهتری باشد)؛ خوب طرح‌ریزی کرده‌ایم!

یکی پایه شود یک کاری کنیم!
به امید خدا...

# توکل

# سبک زندگی

# غیرت

۳ ۳۱ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۶:۳۳
صلوات

از در آمدم توی کلاس. نشستم روی یکی از نیمکت‌ها، کنار یکی از رفقا. بعد از سلام و احوال‌پرسی شروع کردم به دیدن تخته و جزوه‌ای که طی کلاس پرشده بود. مشغول بودم که دوستمان رو به من گفت: «استاد امروز سرش درد می‌کند، از او سوال نپرس!»

با تعجب و سوال، نگاهی به او انداختم. گرفت منظورم چیست!  گفت: «خودش چنین چیزی رو نگفت‌ها. کلاس فلان که قبل از این بود هم به خاطر همین تشکیل نشد!»

+ انگار قند توی دلم آب کردند که هنوز یکی هست که این قدر برای استاد ارج و احترام قائل است!

# استاد

# دانشجو

# دانشگاه

۱ ۲۸ ارديبهشت ۹۴ ، ۰۱:۰۸
صلوات