صدرِ اعظـــــــــــــم

کاش این عزیز هم نظری هم به ما کند!

صدرِ اعظـــــــــــــم

کاش این عزیز هم نظری هم به ما کند!

صدرِ اعظـــــــــــــم

تویی بهانه ‌ام اما بهانه‌ای که ندارم
گذاشتم سر خود را به شانه‌ای که ندارم
تمام عمر کشاندی مرا به سوی نگاهت
تمام عمر به سویِ نشانه‌ای که ندارم
زِ رقعه

آخرین مطالب
آخرین نظرات
  • ۱۲ خرداد ۹۸، ۱۹:۳۷ - مهدی . ح
    احسنت
پیوندهای روزانه

وَلَا تَقُولَنَّ لِشَیْءٍ إِنِّی فَاعِلٌ ذَلِکَ غَدًا؛

إِلَّا أَن یَشَاء اللَّهُ،

وَاذْکُر رَّبَّکَ إِذَا نَسِیتَ وَقُلْ عَسَى أَن یَهْدِیَنِ رَبِّی لِأَقْرَبَ مِنْ هَذَا رَشَدًا.

سوره کهف

آیات 23 و 24

+ شاید یکی از دلایل نرسیدن به نتیجه، همین باشد!

# بی‌برچسب

۲ ۰۷ خرداد ۹۴ ، ۲۳:۴۵
صلوات
بسم الرحمن الرحیم
یکی از رفقا تعریف می‌کرد در همین هفته‌ای که گذشت وارد شبکه اجتماعی ******** شده!
گفت: «تا عضو شدم دیدم مرا توی 21 گروه از دانشگاه و این‌ور و آن‌ور و هر جا بگویی اضافه کردند! اصلا هنگ کردم که الان من باید چه کار کنم!!»
بهش گفتم: «همه گروه‌ها رو حذف کن و از همه‌شون بیا بیرون!»
گفت: «زشته!»
گفتم: «صبر کن یک کم؛ با تاخیر بیا بیرون...»
***
شاید راه حل واضح‌تر از این نباشد. اما موضوع به این سادگی‌ها هم نیست!
گویا اصلا تصمیم جدی نداریم برای بعضی از کارها... وگرنه مدت‌ها قبل نسبت به انجام آن‌ها اقدام می‌کردیم و از این مراحل ساده عبور می‌کردیم و در مراحلی دیگر سیر می‌کردیم! و در ساده‌ترین قالب‌های زندگی و روش‌های زندگی تجدید نظر می‌کردیم.
درحالی که ما روزانه زمین‌های بسیاری را به میل و رغبت و با سر وارد می‌شویم... ولی خروج و ترکِ یکی از آن‌ها از سخت‌ترینِ کارها و نفس‌گیرترین و دشوارترینِ آن‌ها، سخت‌تر جلوه می‌کند!
وحتی...
حتی احتمال هم نمی‌دهیم که نفسِ ما چیزهایی را برای ما زینت داده است و برایش بهانه‌هایی تراشیده و پیراسته است و این ضرورت خودساخته، هرگز ملازم با زندگی ما نبوده است! با این وضعیت چه انتظاری حتی برای یک حرکتِ نه چندان بزرگ از ما می‌رود؟
***
شبکه‌های اجتماعی یکی از کوچک‌ترین زمین‌هایی است که با میل و رغبت یه آن‌ها وارد شده‌ایم. ما در مناسبات زندگی خود زمین‌هایی را که نباید، انتخاب کرده‌ایم. ما طرح کلی زندگی خود را آن گونه که دوست داریم و بلکه بخوانید آن طوری که برایمان برنامه‌ریزی کرده‌اند (و شاید همان دوست داریم عبارت گویاتر و بهتری باشد)؛ خوب طرح‌ریزی کرده‌ایم!

یکی پایه شود یک کاری کنیم!
به امید خدا...

# توکل

# سبک زندگی

# غیرت

۳ ۳۱ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۶:۳۳
صلوات

از در آمدم توی کلاس. نشستم روی یکی از نیمکت‌ها، کنار یکی از رفقا. بعد از سلام و احوال‌پرسی شروع کردم به دیدن تخته و جزوه‌ای که طی کلاس پرشده بود. مشغول بودم که دوستمان رو به من گفت: «استاد امروز سرش درد می‌کند، از او سوال نپرس!»

با تعجب و سوال، نگاهی به او انداختم. گرفت منظورم چیست!  گفت: «خودش چنین چیزی رو نگفت‌ها. کلاس فلان که قبل از این بود هم به خاطر همین تشکیل نشد!»

+ انگار قند توی دلم آب کردند که هنوز یکی هست که این قدر برای استاد ارج و احترام قائل است!

# استاد

# دانشجو

# دانشگاه

۱ ۲۸ ارديبهشت ۹۴ ، ۰۱:۰۸
صلوات

جوان‌ها وقتی دور هم می نشینند و دوساعت، سه ساعت جلسه دارند، قرار بگذارند که از این جلسه، نیم ساعت کتاب بخوانند.

+

# کتاب

۱ ۲۴ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۱:۵۳
صلوات

ندا آمد خودت باش!


بعدانوشت :: یک چیزی در مایه‌های نفس سرزنشگر می‌گوید خودت باش. یک چیزی مثل نفس امرکننده احتمالا برعکسش دستور می‌دهد. چه کار کنیم؟

# بی‌برچسب

۱۷ ارديبهشت ۹۴ ، ۰۹:۵۸
صلوات

سلام
فلانی، امشب «فراهمایی1 صوتی»2 بذاریم؟!

سلام
جایی هستم!
دست و بالم کثیف، امشب نمی‌تونم!

1. Conference
2. به نظر می‌رسد «هم‌سُخنی» معادل دیگر این عبارت است!

پانوشت: دیشب پریشب بود؛ یکی توی تلویزیون، وسط یک فیلم خارجکی گفت «باشه، بهت پیامک می‌زنم!»
خیلی جالب بود! اصلا هم احساس تابلو بودن دست نمی‌داد!
اولش را یادم می‌آید چقدر کل‌انجار می‌رفتیم با خودمان... کم‌کَمَک طبیعی و دوست‌داشتنی شد!

# فرهنگ

# پارسی

۰ ۱۱ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۷:۴۵
صلوات

یک ساعت و نیم مانده به امتحان، تصمیمت را عوض می‌کنی که از یک جای دیگر شروع کنی به خواندن...

... سرِ امتحان می‌فهمی هر جا وقت گذاشته‌ای از همان جا سؤال آمده!

عجب معادلاتی دارد این عالَم!!!

+ خدا کند همیشه در روزهای «امتحان»، «پدر و مادر» دعایمان کنند!

***

+ نکته کنکوری: دعای «پدر و مادر» در برابر «کار کردن و زحمت‌کشیدن» نیست! بلکه به کار و تلاش، «برکت» می‌دهد!

# امتحان

# دعا

۱ ۰۳ ارديبهشت ۹۴ ، ۰۰:۰۱
صلوات

+ چه کنیم تا آزاداندیشی، گرفتار روزمرگی نشود؟ تکراری نشود؟

-  چه کنیم تا آزاداندیشی، به مسائل فرعی و حاشیه‌ای گرفتار نشود؟

+ چه کنیم تا آزاداندیشی، گرفتار مزربندی‌ها و جناح‌بندی‌هایِ مُفت سیاسی نشود؟!

-  چه کنیم تا آزاداندیشی، در میان هیاهوی یک سری بدبختِ غرقِ در سیاسی‌کاری گم نشود؟

+ چه کنیم تا آزاداندیشی، با قالبی لخت و یک‌نواخت و عاری از هر گونه زیبایی و هنر، ملازم نشود؟

+ چه کنیم تا آزاداندیشی، محملی برای کشف حقیقت باشد نه محملی برای کینه‌ورزی و آتش‌افروزی‌های بی‌فایده؟

-  چه کنیم تا در آزاداندیشی، بعد از یک ساعت داد و بیداد و بحث جدی بتوانیم با همدیگر بخندیم و از همدیگر دل‌گیر نشویم؟

-  چه کنیم تا در آزاداندیشی، اخلاقِ اسلامی رعایت شود؟ حریم‌ها حفظ شود؟ بداخلاقی‌ها تشدید نشود؟

+ چه کنیم دانشجو بتواند پنج دقیقه حوصله کند و خودش را در جریان این موضوعات قرار دهد؟!

چه کنیم...


+ چه کنیم برای «شرط لازمِ برون رفت از همه نابه‌سامانی‌های اجتماعی، فرهنگی و فکری» در «حوزه‌ها و دانشگاه‌ها»؟!

# آزاداندیشی

# دانشجو

# دانشگاه

# فرهنگ

۰ ۳۱ فروردين ۹۴ ، ۲۳:۱۹
صلوات

   - آقا ساعت چنده؟
من هم گیج... دارم جواب می‌دهم:
   - 17:20 دقی...
...

***

بردی مرا به آن روزها و آن سال دوست‌داشتنی و به یادماندنی! یک سال پر از شادی و نشاط و دوستی... یک سال صمیمی همراه با شیطنت‌ها و بازی‌های کودکانه... از چه بگویم برایت؟!
از آن کلاس درس بیست و دو سه نفره دوستانه یا از آن حیاط کوچک که توی صبح‌گاه 150 دانش‌آموز با تراکم بالا تویش جا می‌شدند؟
از زنگ‌های فیزیک آقای «س» که انصافا هیچ نمی‌فهمیدیم یا زنگ‌های اخلاق و احکام آقای «و» که مسائل را با اشتیاق برایمان توضیح می‌داد؟!
از آن نمودارهای پای تخته‌ای تاریخ و جغرافی و اجتماعیِ آقایِ «ص» یا از آن کلاس‌های ریاضیات پیشرفته آقای «پ»!
از آن زنگ‌های آزمایش شیمی که دسته‌جمعی با کاغذ ترنسل و این جور چیزها ور می‌رفتیم یا از اردو و زیارت مشهد دسته‌جمعی که هنوز هم که هنوز است سی‌دی‌اش را گاه‌گاهی نگاهی می‌اندازیم؟
از توپ‌هایی که همیشه توی ساختمان خراب بغلی می‌افتاد یا از مسابقه پرتاب سنگ به پشت بام همسایه‌ها!
از اردوی درسی؛ از زنگ‌های مطالعه‌اش پای پلی‌کپی‌های بی‌نظیر آقای «ک» یا آن طناب‌کشی‌های شبانه و خندیدن‌های کودکانه با همان آقای «پ»؟
از اردوی کوه؛ بالای کوه کولک‌چال و آن بازی «گانیه»ی دورِ همی توی هوای شب سرد یا آن شب‌های دعا و راز و نیاز و سینه‌زنی در ایام محرم توی آن شب‌های سردتر؟
از آن روزهایی که انتظارش را می‌کشیدیم که زودتر تمام شوند یا این روزهایی که آرزوی آن روزهای گذشته می‌کنیم؟
از آن راه‌هایی قرار بود بچه‌ها بپیمایند تا به قله‌های افتخار و خدمت به کشور برسند یا آن راه‌هایی که یک سال بعدازظهرها به خانه ختم می‌شدند؟
از جیغ و دادهای توی خیابان... از شلوغ‌بازی‌های درون اتوبوس و خنده‌ها و بازی‌گوشی‌ها... یا آن شاخ و شانه‌کشیدن‌ها و دعواهای شوخی جدی خیابانی! 4-5 نفره، بعضی روزها هم 10، 12 نفره...
توی همه این رفقا تو آرام‌ترینشان بودی! یادت هست؟! مشت‌های علی را یادت هست؟ وقتی می‌زد همه را منفجر می‌کرد ولی تو صبر می‌کردی!!!
حالا بماند که یک کمَش غرور جوانی بود که «من که دردم نمی‌آید؛ تا فردا هم می‌خواهی بزن!» و سرِ 4 و 5 دیگر تمام می‌شدی!!!!
همه شوخی می‌کردند و تکه می‌انداختند و می‌خندیدند و تو لبخند نمکی می‌زدی و همه ما را نگاه می‌کردی!
شاید همین الان فقط یکی دو نفر یادم بیاید که این طوری بودند. ولی هر چه که هست نگاه‌های «پاک» و «زلال» توست که به یادم می‌آید! نگاه‌های «معصومانه» یک دوستِ دوست‌داشتنی!
دوباره دوست قدیمی‌ام را یافته‌ام و این بار نزدیک‌تر از گذشته... رفیق‌تر از گذشته...
هواییم کردی «سعید»!

خیلی نگران «نگاه‌هایت» باش!

# دوست

۲ ۲۶ فروردين ۹۴ ، ۲۲:۴۱
صلوات

لطفا با دوستان کم‌تر به صورت تهاجمی صحبت نمایید!

# سبک زندگی

۳ ۲۳ فروردين ۹۴ ، ۰۰:۳۳
صلوات